محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

6001

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت : « آمده‌ام كه از امير مؤمنان بخواهى كه از من رضايت آورد . » ابن زيات به كسانى كه اطراف وى بودند گفت : « اين را ببينيد ، برادرش را خشمگين مىكند و از من مىخواهد كه از او رضايت بجويم . برو وقتى كه به صلاح آمدى از تو رضايت ميارد . » راوى گويد : پس جعفر برخاست و از زشتى برخورد و بى اعتنايى ابن زيات غمين بود . از نزد وى برون شد و بنزد عمر بن فرج رفت كه از او بخواهد كه حوالهء [ 1 ] او را مهر بزند كه مقرريهاى خويش را بگيرد . عمر بن فرج نيز وى را نوميد كرد و حواله را گرفت و به صحن مجلس پرتاب كرد . عمر در مسجد مىنشست ، ابو الوزير احمد بن خالد حضور داشت برخاست كه برود ، جعفر نيز با وى برخاست و گفت : « اى ابو الوزير ، ديدى عمر بن فرج با من چه كرد ؟ » گفت : « فدايت شوم ، من ناظر اويم ، با وجود اين حوالهء مقرريهاى مرا جز با ( 157 خواهش و ملايمت مهر نمىزند ، نمايندهء خويش را به نزد من فرست . » گويد : جعفر نمايندهء خويش را فرستاد كه ابو الوزير بيست هزار درهم به دو داد و گفت : « اين را خرج كن تا خدا كار تو را مهيا كند » كه آن را بگرفت ، پس از يك ماه باز رسول خويش را به نزد ابو الوزير فرستاد و از وى كمك خواست كه ده هزار درم براى او فرستاد . گويد : وقتى جعفر از نزد عمر درآمد هماندم سوى احمد بن ابى داود رفت و به نزد وى درآمد ، احمد براى او به پا خاست و تا در اطاق پيشوازش كرد و او را بوسه زد و به دو پرداخت و گفت : « فدايت شوم بچه كار آمده اى ؟ » گفت : « آمده‌ام كه امير مؤمنان را از من راضى كنى . » گفت : « چنين مىكنم با منت و خوشدلى . » پس از آن احمد بن ابى داود در بارهء جعفر با واثق سخن كرد كه وعده داد ، اما از وى رضايت نياورد و چون روز اسبدوانى رسيد احمد بن ابى داود با واثق سخن

--> [ 1 ] كلمهء متن : صك معرب چك پارسى